|
باشگاه فرهنگی ورزشی جنوب هندیجان ورزشی،خبری،تحلیلی
| ||
|
به نام گرداننده و متحول کننده ی امور و حال ها خود قضاوت کنید ؛ دلسوزان فوتبال چه می کشند " این شما و این هم گذشت زمانروز یک دلسوز و عاشق فوتبالی در هندیجان از زبان ساده ی خودش : صبح از خواب بیدار شدم ، بعد از خواندن نماز به قصد پیاده روی صبحگاهی منزل را ترک کردم و روانه ی فلکه لنج شدم . الحمداله هوا خوب بود و از پدیده ی گرد و خاک البته اگه خدا بخواهد و خودش رحم کنه خبری نیست چرا که امروز در لیگ استان متاسفانه آی ببخشید خوشبختانه بازی داریم و اگه هوا بد هم باشد باید بازی برگزار بشه ... پیاده روی تمام شد چند تا نون گرفتم و برای صرف صبحانه جاتون خالی به خانه برگشتم سرتون را درد نیارم بعد از خوردن صبحانه لیست کارهای روزانه ام را بررسی کردم و اون را برای اینکه چیزی از قلم نیفته در برگه کاغذی یادداشت کردم . سوار ماشین شدم و برای انجام کارها روانه گردیدم ... آی وای خدایا باز هم بروم برای بیست هزار تومان پهلوی فلانی ... همش در مسیر راه با خود می جنگیدم تا اینکه خود را روبروی محل کارش دیدم سلام کردم گفت : ها هم اومدی ، تو هم پدر ما رو درآوردی برای توپه بوزی ... بابا مردم هی پیل جمع ایکنن تو داری ایری توپ بوزی ... خلاصه با هزار زحمت و بعد شکستن خیلی از حریم ها و حرمت ها توانستم ده هزار تومان برای بازی دلبندان و نوگلان هندیجانی ازش بگیرم و بسان فاتح قلّه ی اورست و دماوند روانه محل بعدی شدم ... این یکی دیگه تو مشتم هست مطمئن هستم اگه بهش بگم نه نمیاره ولی تا اومدم بحث رو باز کنم و بکشونمش به کمک به فوتبال بهم گفت فلانی باورت میشه من اشتباه کردم اصلا از روز اول اومدم فوتبال و ای کاش زودتر فوتبال رو ول می کردم و میچسبیدم به زندگی خودم ... دیگه زبونم بند اومده بود آخه بگم چی ؟ با توجه به رودروایسی هایی که بود این یکی خدا پدرش رو بیامرزه سی هزار تومان بهم داد البته اشتباه نکنید نه برای خرج زندگی خودم بلکه برای فرزندان هندیجان ... بعد از دشت چهل هزار تومان برای مرخصی بچه های تیم اقدام کردم ... اون هم چه اقدامی ... با هزار زحمت و بعد از انواع و اقسام پاچه خوری یا همان ... توانستم این یکی را هم حل کنم . خوبه که بخشنامه بود و اینهمه زحمت داشت اگه به قول برره ای ها مرخصی را از خودم در کرده بودم چه می شد ؟؟؟؟؟؟؟؟ در ادامه برای بازیکنان یک به یک زنگ زدیم ؛ یکی می گفت کار دارم ، اون یکی می گفت حال ندارم ، بعدی می گفت قرار دارم ... خلاصه با هر زحمتی تونستیم ۱۲ نفر جمع کنیم و مطمئن بشیم که بعدازظهر حداقل تعداد نفراتمون به حد مجاز می رسه البته اگه کسی پیدا نشه یک مرتبه و ناگهانی اونها رو ببر برای یک لیگ دیگه یا ... ساعت ده صبح در مسیر بودم که با یکی از چهره های ورزشی صد رو در خیابان برخورد کردم ؛ اینقدر از فضائل اخلاقی و انسانی گفت که دیگه داشت باورم می شد که آدم خوبیه ، بعدش هم اینقدر بد یکی از دوستانش رو گفت که انگار نه انگار همین دوستش دیشب تا ساعت دو تو خونشون بوده ... آی نمی دونی چه کشیدم تا تونستم خودم رو نجات بدم ، آخه همش باید تایید می کردم ؛ آخخخخخخخخخــ که چقدر تظاهر خوب نیست ... ساعت ده و چهل و پنج دقیقه بود که بهم خبر دادن کسی نیست زمین چمن را خط کشی کنه و باید یه فکری کنی ؛ به یکی از بچه های با معرفت همسایه زنگ زدم و به او گفتم یه کاریش بکنه . هنوز درگیر خط کشی بودم که خبر رسید یکی از بازیکنانم را برای مسابقه ی ... برده اند فلان شهر ؛ ای بابا حالا چکار کنم چرا بدون اجازه مربی ؟؟؟؟؟ آخ ببخشید نمی دونستم در دهه ۹۰ هستیم و دیگه اجازه لازم نیست ... ساعت یازده و نیم بود یکی از دلسوزان و فعالان فوتبال شهر را دیدم بنده خدا می گفت بعد از سه ماه که از تمرینات تیم فوتسالش برای آمادگی جهت شرکت در مسابقات نوجوانان گذشته تازه فهمیدنه که لیگ فوتسال قرعه کشی شده و به اونها اصلا" خبر ندادن ... آخخخخخخخخ ااااووووووفففف ... البته احتمالا" دست هایی پشت پرده بوده ... ساعت دوازده رفتم بازار و برای داوران و هیأت برگزاری میوه و ... خریدم و ساعت دوازده و نیم برای خوردن ناهار و استراحت به منزل مراجعه کردم . تقریبا" ساعت دو و نیم بعدازظهر بود که برای آوردن یکی از بازیکنان به بندر بحرکان رفتم آخه بنده خدا رفته بود به قایق پدرش برسه . بعد از آوردن وی با هم به استادیوم رفتیم حالا عقربه های ساعت عدد سه و نیم را نشان می داد ... خدایا برسان یازده بازیکن تا خیالم راحت بشه ... آمین ساعت چهار و ده دقیقه است در حال حاضر ما هفت نفر بازیکن بیشتر نداریم بازی راس ساعت پنج قراره برگزار بشه ای ول دو نفر دیگه از بازیکنان متعصبم !!! همین الان رسیدن و ما الان شدیم نه نفر خلاصه با هزار زحمت و تلفن های بسیار راس ساعت پنج و ربع با یازده بازیکن داخل زمین بودیم ... الحمدالله شکر بعد از پایان بازی : بازی پایان پذیرفت : کار به نتیجه نداریم ، بچه ها رو جمع کردم و جلسه ی بعدی تمرین را بهشون اعلام کردم البته مطمئن بودم بجز شش نفر از اونها بقیه عمرا" اگه سر جلسه تمرین حاضر بشن ؛ خوب دیگه آخه همشون خبره ی فوتبالند و نیاز به تمرین ندارن . ساعت هشت بعدازظهره که می رم سر صف نون و برنامه ی بعدی هم گرفتن یه مقدار مواد غذایی برای خونه ست . در مغازه سوپری بودم که اخبار ورزشی شروع شد خبر اول اخبار ورزشی : کمیته ی انضباطی بعد از اعلام و تایید مدیر عامل یک باشگاه بزرگ به تبانی رای صادر کرده بود که مدیر عامل اشتباه کرده و تبانی در کار نبوده دعا کردم برای حفظ آبرو یه وقت مسئولین یوونتوس یا آث میلان این خبر به گوششون نرسه ؛ خبر دوم اخبار ورزشی : باشگاه چلسی اعلام کرده قرار است یک استادیوم اختصاصی دیگر احداث نماید ، چه جالب چقدر پول دارن این باشگاه ها احتمالا" از کره ی مریخ می آرن خوش بحالشون چون ما هم که یه باشگاه هستیم اصلا" یه زمین خاکی اختصاصی هم نداریم چه برسه به ... دیگه بقیه اخبار را خوشبختانه گوش ندادم چون بیشتر حالم خراب می شد ... ساعت ده شب بود که نفهمیدم کی خوابم برد ... دوستان عزیزم متن بالا سرگذشت یک روز دلسوزان و فعالان شهر می باشد ( البته به اختصار ) ، دلسوزانی که بی چشمداشت به مال دنیا و مسائل مالی و فقط و فقط جهت عشق و علاقه به فعالیت های مثبت اجتماعی پا به عرصه ی ورزش گذاشته اند ولی چه سود که این ایثار و ازخود گذشتگی آنها با بی مهری ۸۰٪ جامعه روبرو است و اگر همّت عده ی اندکی از مسئولین و افراد خیّر نبود تا حالا شعله ی این چراغ مهر و محبت به شکل فانوس وار امروزی هم باقی نمی ماند ... " بیاییم در هر کجا که هستیم ؛ یار و یاور این محافل زیبا و رویایی باشیم " با تشکر از وبلاگ باشگاه ورزشی کارگر هندیجان لینک خبر:http://kargarhendijan.blogfa.com/ روابط عمومی باشگاه ورزشی جنوب هندیجان [ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 11:56 ] [ یونس آبادی ]
|
||
| [ طراحی : ماه موزیک ] [ Weblog Themes By : Mah Music ] | ||